طی یکی دو روز گذشته خبری از طرف بانک مرکزی روی خروجی خبرگزاریها رفت که این خبر حاکی از آن بود که دارندگان کارتهای شتاب می بایست رمز کارتهای خود را تعویض نمایند. این خبر آنقدر ارزش خبری داشت که حتی مذاکرات ۵+۱ را نیز تحت تاثیر خود قرار داد بطوریکه امروز به جای بحث از این نکته بیشتر بحثها حول و حوش تغییر رمز حسابها بود. قبل از پرداختن خبرگزاری ها به جزئیات این موضوع به سراغ منابع غیر رسمی رفتم. ظاهر قضیه نامردی یکی از کارکنان شرکت انیاک بود که برای تحت فشار قرار دادن شرکت متبوعش طی هشت ماهه اخیر سعی کرده بود حال بانکها و البته شرکت مذکور را بگیرد و البته عمل زشت خودش را پشت مسائل به ظاهر مشروع پنهان کرده بود.
طی همین دو روز مسئله به مجلس هم کشیده شد و بحث بازخواست بانک مرکزی هم مطرح شد. یادم هست چند سال قبل که کاری را به یکی از شرکتهای خصوصی سپرده بودم قراردادهای اولیه حاکی از عدم مشکل بود ولی هنگام تحویل مورد قرارداد که از نظر زمانی هم در مضیقه بودیم پیمانکار طوری دیگر مورد را تحویل ما داد. طی آن زمان فشار زیادی بر من وارد شد و یادم هست حدود نیم ساعت تلفنی با مدیرعامل ساکن تهران دعوا کردم و وی را تهدید به شکایت و عدم پرداخت هزینه و حتی بردن آبرویش در سازمانهای مرتبط کردم بگذرد که شرکت هم از شرکتهای معتبر بود. یادم هست بعد از جبران خسارت دیگر با آن شرکت کار نکردم و رابط مشهدی هم بعداْ خبرش از خارج از کشور درآمد.
این تجربه تلخ را بعضاْ به اطلاع شرکتهای جدید می رساندم که یکی از این دوستان حرف جالبی زد. در شرکتهای خصوصی در عین چابک بودن این بحث حالگیری نیروهای جدا شده و ضربه به اعتبار شرکت جزء لاینفک ریسکهای این شرکتهاست. ظاهر تجربه تلخ ما هم می تواند شبیه همین موضوع باشد.
خوب حال چه باید کرد؟ آیا مانند قدیم کارهای اجرایی را خودمان انجام بدهیم و با سرلوحه قرار دادن بی اعتمادی به بخش خصوصی خودمان را از نهادهای چابک و به روز خصوصی محروم نماییم؟
به نظرم می رسد ضمن تقویت بعد نظارتی در تعامل با این شرکتها بحث آموزش را جدی تر از همیشه مد نظر قرار دهیم و تذکرات لازم را در بازه های زمانی کوتاهتر به مخاطبان ارائه نماییم.
به نظر ابطال سه میلیون کارت که پیشنهاد آقای نامرد بود کاری بچه گانه است هرچند مشتریان هم باید تذکرات را جدی بگیرند و در بازه های زمانی مشخص رمزهای خود را عوض نمایند. نظر شما چیست؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21:44  توسط ابامحمد
|
اولین روز کاری به دیده بوسی یکی از اساتید رفته بودم. استاد انگار که منتظر بود تا مرا به پشت مانتور لب تابش دعوت کند و طبیعتاً من هم کنجکاو شدم که ببینم که چیست. عکسی بود از رهبر معظم انقلاب که در یک خانه که عکسهایی که نشان از وجود شهید در آن خانه می داد و کنار ایشان استاد همکار ما و ابویشان بود. ایشان پرسید فکر می کنید که اینجا کجا باشد؟ در جواب گفتم که منزلتان که نیست که با لبخند ایشان مواجه شدم و بقیه ماجرا.
در تعطیلات عید به خانواده شهید خبر می دهند که از بنیاد می خواهند به عیدی بیایند. این استاد که فرزند بزرگ خانواده است به منزل پدر می رود و فضایی متفاوت را می بینید که حاکی است که مهمان متفاوت است. نهایتاً مهمان ویژه به منزل می آید و در فضایی صمیمی نیم ساعتی را با تک تک اهل خانه به گفتگو می نشیند. از کودک بگیر تا بزرگ و از همه بیشتر مادر خانواده بلکه مادر شهید را مورد لطف قرار می دهد. به تعبیر استاد که گویا تعطیلات عید را تا حالا صبر کرده بود که این روایت را تعریف کند مانند یک خواب و رویا بوده است این دیدار.
شبیه این قصه را در جریان دیدار رهبر فرزانه انقلاب با خانواده زندانیان قبل از انقلاب از دهان دو نفر از حضار من جمله رئیس دانشگاه شنیدم. همان صمیمیت و همان حوصله. شبیه آن چیزهایی که در پایان نامه در خصوص مهارتهای ارتباط موثر به آن می پردازم.
این آخر نیز روایت یکی از دوستان از دیدار رهبری از پدر و مادر کهنسال یک شهید خواندنی است. در دیدار آقا از پدر و مادر تنهای این دوشهید جالبتر است. قبل از حضور ایشان اعضای بیت به خانه شهید رفته و خانه این دو پدر و مادر کهنسال را مرتب کرده و آماده حضور صمیمانه مهمان ویژه می کنند. و بعد همان گپ و گفت صمیمی و همدلانه و موثر...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 20:14  توسط ابامحمد
|
با افزایش فشارهای غرب بر ضد ملت ایران با وضع تحریمهای اقتصادی مختلف این سوال ذهن من را برای یافتن جواب حساس کرده بود. براستی در اوج مشکلات داخلی غرب چرا با این حربه غربیان به جنگ اقتصادی ملت ایران آمده بودند.
این سوالی بود که علاوه بر رصد آن در منابع خبری از دوستان تحلیلگر خود نیز می پرسیدم ولی دریغ از اقناع. رئیس جمهور ایالات متحده از هوشمندی این کشور در تشخیص خیز ایران برای دست یابی به تسلیحات هسته ای گفت و آن را دلیل وضع این تحریمها دانست. بلافاصله این سوال در ذهن من خطور می کرد که پس چندین گزارش آژانس بین المللی انرژی هسته ای و سایر سرویسهای اطلاعاتی چه می شود تازه اگر بپذیریم که دولتمردان ما که بارها اعلام کرده اند دنبال بمب هسته ای نیستند صداقت ندارند.
تحلیلهای دوستان هم مرا قانع نمی کرد. بهار عربی و رهروی جوانان عرب و الگو گیری آنها از ایران. تازه یکی از دوستان می گفت تو چقدر از مرحله پرتی و نهایتاْ همین تحیلیلها را تحویلم می داد ولی دریغ از یک ذره اقناع.
براستی جامعه غرب جامعه ای مادیگراست و برای هر کدام از این تحلیلها راهیست که دلیلی ندارد در این اوضاع و احوال جامعه غرب برای نیل به اهداف این تحلیلها خود را با ملت ایران سرشاخ کند.
عید امسال اما رهبر فرزانه انقلاب با ارائه تحلیلی که تقریباْ در هیچ کجا نشنیده بودم و البته بسیار قانع کننده بود و با روحیات غربیان نیز می ساخت تحلیلی جالب ارائه داد. پایان یافتن ذخیره های نفت غرب و بحران انرژی و نهایتاْ دوختن چشم طمع در ثروت ملی این مردم. و از همه زیباتر ارائه راه حل و نثار تهدید جدی علیه غربی که هر آن می تواند دست به دیوانگی بزند.
چارچوب پازل را رهبری خصوصاْ در خصوص دیگر دارندگان نفت و تحت سلطه بودن بعضی از ایشان به خوبی چید و روشنگری اعلایی برای مردم میهنمان ارائه داد. براستی که باید سخنان رهبری را نیوشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 21:34  توسط ابامحمد
|
امروز روز آخر کاری سال ۹۰ است. یکی از دوستان با جعبه شیرینی وارد اتاق شد و شیرینی تعارف کرد. معمول این است که شیرینی باید بانی داشته باشد. طبق معمول از بانی سوال کردم ایشان مرا به هفت سال پیش برد. هفت سالی که در دل خودش خاطرات تلخی مانده است. هفت سال پیش در چنین روزی یکی از دوستان هم دوره ام داغی دردناک را در میان راه برای همسر و فرزند خردسالش گذاشت و رفت. یادش بخیر سیدعلیرضا موسوی جمالی از طلاب ورودی ۷۵ رشته حقوق بود. در همان ایام تحصیل ما ایشان مسئول بسیج و از بیسجیهای پرشور و به قول ما دست و پایی بود. یادم هست پدر ایشان از آذری های ساکن تهران و از آن باحالها بود. یادم هست آن سید خدابیامرز نه تنها خودش بلکه ابوی اش را هم برای اردوی نمایشگاه بین المللی تهران بسیج کرده بود تا بچه ها در اردوی تهران آب در دلشان تکان نخورد و راستی هم خیلی خوش گذشت.
بعد از اتمام تحصیلات من در دانشگاه مشغول شدم و ایشان با همان شور و حرارت بسیجی که داشت رئیس اداره غنی سازی اوقات فراغت زائرین آستان قدس رضوی شد. این اداره کیفی از زیرمجموعه هایی بود که جواد آرین منش معاون بسیجی تبلیغات و ارتباطات اسلامی آستان قدس راه انداخته بود. جالب اینجاست که نماینده فعلی مشهد مقدس این معاونت را با همکاری بچه های دانشگاه راه انداخته بود و انصافاً همه بسیجی این معاونت را راه انداخته بودند.
بازهم یادم هست تقریباً همان سال آقای آرین منش راهی مجلس شد و معاونت تا مدتی یتیم بود و در همین اوضاع در روزهای پایانی سال ۸۲ دست اجل این مدیر پرشور و بسیجی را در میانه راه تهران از مجموعه گرفت. بماند که در طول یکسال خدمت مرحوم جمالی ضمن اینکه امکانات حوزه علمیه را به دلیل شاغل بودن برای ایشان مسدود کرده بودند متاسفانه کارهای اداری ایشان را نیز انجام نداده بودند.
در هر صورت فوت این عزیز متصل شد به داغی که ما در عید سال ۸۳ دیدیم. بعد از پایان تعطیلات که می خواستم بازگردم مسئول وقت روابط عمومی دانشگاه ضمن تسلیت به من جریان فوت مرحوم جمالی را نیز به اطلاعم رساند. از آن زمان تا حالا هفت سال گذشته و جعبه شیرینی خانواده مرحوم جمالی بغض خاطرات آن سال را در گلویم ترکاند. عید امسال امکان حضور من بر سر خاک پدرم فراهم نشد و باید در جوار حرم آقا علی بن موسی الرضا ع بمانم از کنار همین مضجع پاک برای روح پدر و همه درگذشتگان از مومنین و مومنات درود می فرستم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 11:24  توسط ابامحمد
|